تبليغاتX
حوض ماهي

حوض ماهي

 

...

خسته ام دوستان عزیزم٬ دل شکسته و سرشار از غم ...

می خواهم دیگر ننویسم دیگر به سراغ حوضم نمی آیم ... دیگر نمی نویسم ...

شاید هرگز ...!!!

می دانم که سخت است اما ...

سکوت می کنم ...

سکوت ...

نه توان فریاد زدن دارم و نه توان اشک ریختن ...

...

سکوت می کنم مطمئنم خدا سکوتم را می شنود ...

...

نمی دانم شاید باز گردم... شاید دوباره و شاید همین روزها ...

آخه فقط می تونم با برگ های سفید دفتر و یا حوض آبی بدون ماهی ام سخن بگویم ...

آخه تنها گوش های شنوای من اینها هستند ...

تنهای پذیرای احساساتم ...

اما ...

خداحافظ ...

شاید برای همیشه ...

...

(این وبلاگ برای او بود وقتی او نیست هیچ چیز را نمی خواهم )

 

در پانزدهم تیر 1388زمان 20:50 به قلم بتول| |
...

"بکوش وجودت را طوری فریاد بزنی که سکوت کسی را در هم نشکنی ..."

...

وجودم یارای فریاد کشیدن را ندارد ...

...

سکوت می کنم ...

و می دانم که خدا حتما حرفی برای گفتن دارد ...

اما ...

...

(اشک امانم را می برد)

...

خدا حافظ ...

...

 

در چهاردهم تیر 1388زمان 22:33 به قلم بتول| |

...

دمید این همه گل ...

شکفت این همه رنج ...

زمین به ما آموخت ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم ...

مگر کم از خاکیم ؟

نفس کشید زمین ما چرا نفس نکشیم ...؟!

...

در دوازدهم تیر 1388زمان 14:53 به قلم بتول| |

...

شیطان اندازه یک حبه قند است ...!

گاهی می افتد توی فنجان دل ما

حل می شود  آرام ... آرام ...

بی آنکه اصلا ما بفهمیم

و ...

روحمان سر می کشد آن را ...!

به همین سادگی ...

به سادگی خوردن یک فنجان چای روح ما٫ شیطان را سر می کشد و ما در آن لحظه چقدر حظ

  می کنیم ... بی آنکه بدانیم شیطان را نوش جان کرده ایم و او را مهمان نا خوانده روحمان ... 

در یازدهم تیر 1388زمان 19:49 به قلم بتول| |

 ...

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویا هایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

حرکات نا کرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو  و  من ...

من  و  تو ...

در دهم تیر 1388زمان 13:43 به قلم بتول| |

...

روي زمين با تكبر قدم بر ندار، تو نه مي تواني زمين را بشكافي و نه قد و قامتت به بلندي كوه ها مي رسد ...

آيه ۳۷ سوره اسراء

در هشتم تیر 1388زمان 0:2 به قلم بتول| |

...

دختران روستا به شهر فكر ميكنند ... دختران شهر در آرزوي روستا مي ميرند

مردان كوچك به آسايش مردان بزرگ فكر مي كنند ... و مردان بزرگ در آرزوي آرامش مردان كوچك مي ميرند

پروردگارا ...

كدامين پل در كجاي جهان شكسته است كه هيچكس به خانه اش نمي رسد ...؟!

در هفتم تیر 1388زمان 13:19 به قلم بتول| |

بدجور دلم هوای بودنت را کرده ...

...

کاش بودی ...

کاش ...

فقط لحظه ای بودی ...

کاش ...

...

در هفتم تیر 1388زمان 13:0 به قلم بتول| |

چه مغرورانه اشک ریختیم ... چه مغرورانه سکوت کردیم ...

چه مغرورانه التماس کردیم ... چه مغرورانه از هم گریختیم ...

"غرور" هدیه شیطان بود و "عشق" هدیه خدا ...

هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم و هدیه خداوند را از هم پنهان ...

...

در ششم تیر 1388زمان 13:18 به قلم بتول| |

امشب فقط می خواهم از یک نفر تشکر کنم ...

...

می دانم که این وبلاگ را می خوانی عزیزم ...

ممنونم

به خاطر همه چیز ...

به خاطر همه خوبی هایت ...

به خاطر تمام لحظات زیبای حضورت ...

به خاطر تمام شادی ها و حتی غم هایم ...

و به خاطر تمام حس های زیبایی که خدا برای آرامش انسان آفرید و وجود تو آنها را به من

 یاد آوری کرد ...

تو راهم را با تمام ناهمواری هایش لذت بخش کردی ...

با تو خود را شناختم ...

و

این وبلاگ را نیز مدیون تو هستم ...

و آن را به تو تقدیم می کنم

می دانم سرنوشت ما چیزی جز آرزوی من است

اما ...

 "دوستت دارم ... فقط همین ..."

در پنجم تیر 1388زمان 23:0 به قلم بتول| |